دوشنبه ۹ مهٔ ۲۰۱۱

به خاطر فیلتر بودن اینجا، فعلا در mamra2006.blog.com می نویسم! خوشحالم میشم سر بزنید! :)

شنبه ۱۹ مارس ۲۰۱۱

سبز باشید و سال خوبی داشته باشید.

گتسبی بزرگ – اسکات فیتزجرالد (کریم امامی) – 1379 – انتشارات نیلوفر

(طبق معمول نمیتونم از دست اثر پیش قضاوت روانی یعنی دونستن این که یه رمان مثل این دومین رمان پرخواننده جهانه – واصلا برای همین انتخابش کردم – روی مطلبم خلاص بشم!)
نویسنده برخلاف تصور اولیه من و خیلیای دیگه هیچ ربطی به ادوارد فیتزجرالد معروف که مترجم رباعیات خیام بود نداره. جمله های کوتاه، ریتم تند، توصیف دقیق و جذاب کوچکترین جزئیات، استفاده به جا از استعاره و حسن تعلیل و بیان شیرین، واقعیت گرایی جالب، طنز محشر و صد البته ترجمه تحسین برانگیز کریم امامی (مثال: "هی...جونی!") و توجه به ظریف ترین و پیچیده ترین کشمکش های ارتباطی در قالب جملات ساده فقط گوشه ای از نثر دلپذیر "گتسبی بزرگ" ئه. فیتزجرالد یه زبان شناس حرفه ای ئه که از بار معنایی و استعاری کلمات و جملاتی که انتخاب میکنه کاملا آگاهه. با همه اینها، از ریتم افتادن ها، در ابهام غیرضروری گذاشتن ها، شتابزده و غیرموثر بودن روایت کلی (به اعتراف خود نویسنده)، مبهم نگه داشته شدن شخصیت گتسبی و ضعف های دیگه ای در متن کتاب به نظرم اومد که با خوندن نامه نگاری های نویسنده با هم قطارهاش که با خوش ذوقی مترجم، در کنار چند نقد و... به عنوان ضمیمه در آخر کتاب گنجونده شده بود، از نظرم مطمئن شدم. سرگشتگی مورد اشاره رو "کنت تاینان" منتقد نشریه آبزرور به عنوان "سیلان حوادث فجیع بیوده" معرفی میکنه و اضافه میکنه "گتسبی" زاده آمریکای رویایی قبل از دهه1930 (Great Depression) بود و بعدش طوفانی از انسان های مغبون با رویاهای دست نیافته رو به صورت ویلی لومن در "مرگ یک دستفروش" و... می بینیم تا رسیدن به قهرمان آمریکای مجدد دهه های بعد با نام "هولدن کانفیلد". کریم امامی مترجم سختکوش و عاشق "گتسبی بزرگ" تم اصلی داستان رو ((تضاد جدایی ناپذیر خیال و واقعیت)) میدونه.
نیمرو:
- برآمدگی تیز دیوار مسئول جدایی چرخ بود که چند و چون آن اکنون مورد توجه پنج شش راننده کنجکاو قرار گرفته بود.
- ... و سیگارهای روشن طرح حرکات نامفهوم دست ها را در هوا رسم می کردند.
- "ممکنه به من بگین پمپ بنژین از کدوم طرفه؟" اقلا دوازده نفر که حال بعضی از آنها فقط اندکی بهتر بود برایش توضیح دادند که دیگر اساسا هیچ گونه ارتباط فیزیکی بین چرخ و خود اتومبیل وجود ندارد!
- پس از خواندن آنچه تا به حال نوشته ام می بینم چنین وانمود کرده ام که وقایع سه شب که هر کدام چند هفته بینشان فاصله بود یگانه مشغولیات من بوده اند. برعکس، اینها فقط پیشامدهای اتفاقی در یک تابستان پرمشغله بودند که تا مدت ها مرا بی اندازه کمتر از امور شخصی خود مشغول می داشتند.
- با گلگیرهایی که چون دو بال از دو طرف گسترده بودند نیمی از آستوریا را نورافشانی کردیم، نیمی فقط، چون وقتی لابلای پایه های راه آهن هوایی مارپیچ می زدیم، صدای "تاق تاق تاق" آشنای موتورسیکلتی به گوشم خورد و پلیسی سراسیمه کنار اتومبیل رسید!
- سرانجام به پیشنهاد اضطراری من که برای تهیه چای به آشپزخانه بیایند، ایشان را از جای خود بلند کرده بودم که فنلاندی شیطان صفت با سینی چای وارد شد!
- کلیمی خردقامتی سربزرگش را بلند کرد و با دودسته موی پرپشتی که از سوراخ دماغ پهنش بیرون زده بود، به من نگریست!
- گمان می کنم یک لحظه همه ما باور کردیم که قطعات شکسته آن روی زمین ریخته است!
- تا اینجای کار اشکالی در تعیین چگونگی وقت گذرانی او پیش نیامد – پسربچه هایی بودند که آدم "نسبتا دیوانه ای" را دیده بودند و...
- و چون مدتی بیش از حد دراز با یک رویای واحد زندگی کرده، باید غرامت گزافی بپردازد.
- و در آن حال که آنجا نشسته بودم... به فکر اعجاب گتسبی در لحظه ای افتادم که برای اولین بار چراغ سبز انتهای لنگرگاه دی زی را یافته بود.
- گتسبی به چراغ سبز ایمان داشت، به آینده لذت ناکی که سال به سال از جلوی ما عقب تر میرود. اگر این بار از چنگ ما گریخت چه باک، فردا تند تر خواهیم دوید و دست هایمان را درازتر خواهیم کرد و سرانجام یک بامداد خوش... و بدین سان در قایق نشسته پارو برخلاف جریان آب می کوبیم، و بی امان به طرف گذشته رانده می شویم.
نیمروهای خودم:
- احساس میکنم به خاطر تنبلی هام تو دوره لیسانس در مورد خوندن آثار ادبی، بدجوری عقب افتادم و میخوام – اگرچه لنگ لنگان و کم سرعت – جبران کنم!
- با شخصیت "گتسبی" یاد "پدرخوانده" افتادم.

موش ها و آدم ها – جان اشتاین بک (پرویز داریوش) – 1368 – انتشارات اساطیر

بدون هیچ عمد یا برنامه از پیش تعیین شده ای، کتابایی که امسال برای مطالعه تو نوروز انتخاب کردم همه به ادبیات آمریکا مربوط میشن. "موش ها و آدم ها" از اون چزی که دبیرستان و بعدش فکر می کردم، خیلی کمتر بود (یه جور داستان کوتاه). یه لغت جدید به نام "گاس" داشت که تا آخرشم معنیش رو نفهمیدم! داستان کوتاه و سرگرم کننده و خوبی بود.
نیمرو:
- اون باهوش نیس. اما کارگر خوبیه. آدم خوبیم هس ولی باهوش نیس.
- آدم اینجا تنها میشینه فکر میکنه یا کتاب میخونه یا یه همچی کاری می کنه. یه وقت فکر می کنه اما نمیتونه بگه فکرش درسته یا نه. نمیتونه از یکی بپرسه اون چی فکر میکنه. نمیتونه بگه. هیچی نداره که باهاش اندازه بگیره. من خیلی چیزا اینجا فهمیدم... نمیدونم خواب دیدم با نه، اگه یکی بام بود میتونس بهم بگه خواب بودم یا نه، اونوخ درس میشد. اما نمی دونم.
- من این ماهو کار میکنم پنجاه دلارمو میگیرم و اونوخ هرشب میرم فاحشه خونه یا میرم تو یه مهمون خونه اونقد میشینم تا همه برن خونه هاشون. اونوخ بازم میام یه ماه کار میکنم و باز پنجاه دلارمو میگیرم.

استاد عشق – ایرج حسابی – سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی (1381)

زندگی نامه دکتر حسابی پر از نکته بود. پر از درس زندگی. پر از تجربه های فوق العاده ارزشمند استاد هم برای تحصیل و هم برای زندگی. علاوه بر دونستن سختی های کودکی ایشون، قبلا زیاد درباره تحصیلات چند بعدی استاد شنیده بودم. ادبیات، بیولوژی، مهندسی راه و ساختمان (عمران)، مهندسی معدن، حقوق (نیمه کاره)، پزشکی، ریاضی، ستاره شناسی، مهندسی برق و نهایتا فیزیک (که استاد رو بیشتر با همین رشته اخری میشناسن) و تسلط به زبان های عربی، انگلیسی، فرانسوی، ایتالیایی، سانسکریت، یونانی، لاتین، پهلوی، اوستا، ترکی و روسی. عامل این همه موفقیت هم علاوه بر کنجکاوی و نیاز به "دانستن"، قدرت اراده و ایمان و سختکوشی بود؛ درسی که زندگی مشقت بار دکتر حسابی در کودکی بهش یاد داد. تاسیس اولین دانشگاه، اولین مدیر عامل شرکت ملی نفت بودن، راه اندازی اولین ایستگاه هواشناسی و اولین رادیوی کشور و تعیین فاصله زمانی ایران با گرینویچ فقط گوشه ای از افتخارات دکتر حسابی بود.
نیمرو (چند نقل قول از استاد که تو کتاب و در قالب دیالوگ هاش با پسرش ایرج، اومده):
- همیشه برای خواب وقت هست!
- انسان وقتی کمی مطالعه می کند تازه می فهمد که چیزی نمی داند. چه بهتر که آدم مواظب باشد و قدر لحظه لحظه عمرش را بداند، به خصوص وقتی که جوان و سالم است... وقتی انسان چیزی می آموزد آنگاه می فهمد که هیچ ارزشی بالاتر از آموختن در زندگی نیست! فهمیدن و آگاه شدن یک نوع عبادت و تشکر از زحمات و دستاوردهای خداوند است.
- خداوند سلامتی به ما عطا کرده تا آن را درست حفظ کنیم و بتوانیم بیشتر و بهتر به او خدمت کنیم.
- زندگی همین است. پر از فرازو نشیب؛ تلخی و شیرینی دارد. همه چیز می گذرد. مهم این است که آدم یاد بگیرد وقتی کار یا زندگی سخت می شود میزان طاقت او در سختی ها کمی بیشتر از مشکلی باشد که پیش آمده است. اما انسان باید تجربه ای که به دست می آورد را فراموش نکند. قدر توانایی ها و نعمت های خود را بداند و به بهترین شکل از آن بهره ببرد.
- همیشه کار، فکرو احساس درست به نتیجه مثبت می رسد.
- بدن نباید مریض شود؛ وگرنه بیماری هرگز از تن خارج نمی شود!
- با خودم گفتم یعنی زندگی همین است که من هر روز بروم سرکار و لوکوموتیوها را تعمیر بکنم که روشن شوند و برود آن طرف پاریس و دو ساعت بعد برگردند سر جایشان؟... آن هم در دو خط موازی با فاصله تماما یکسان و ثابت...
- وقتی جایی از بدن صدمه می بیند یا می شکند، ممکن است مدتی بعد درد آن خوب شود ولی همیشه آن ناراحتی در آن نقطه باقی می ماند و منتظر است یک روز بدن ضعیف شود و فرصتی به دست آود تا دوباره سر باز کند.
- افرادی که عمق دارند و سطحی نیستند، اصولا با حوصله اند و به افرادی که جوان، جستجوگر و کنجکاو هستند، فرصت اظهار نظر می دهند و می دانند چگونه با این جوانان برخورد کنند.
- استاد آمریکایی که رئیس آزمایشگاه بود جواب داد: حق با شماست ولی درصد پیشرفتی که ما در سال بر اساس این اعتماد به دست می آوریم قابل مقایسه با خطای احتمالی نیست.
- اگر روزهای سخت و دردناکی در زندگی انسان باشد و او در همان حال با امید تلاش کند، علی رغم خستگی و سختی ها راه خود را ادامه بدهد، خداوند درهای سعادت و خوشبختی را به رویش می گشاید.
- در دانشگاه پرینستون، شن های زیر پایم در مسیر خوابگاه من را برد به روزهای کودکی و خانه زیر باغچه قوام الدوله.
- بعد ها متوجه شدم وجود چنین شخصیت هایی در ایران، در برابر هزاران بی اعتنایی، سازنده است و موجب پیشرفت کشور (اشاره به وزیر راه ایران در دوره رضاشاه).
- "تربیت دکتر و مهندس کار خارجی هاست نه کار ما! تاسیس دانشگاه هفتاد سال برای این مملکت زود است!" چهار معلم برای یک ملت در دوره رضاخان مقدمه تاسیس دانشگاه تهران شد.
- بله، وقتی یک مرکز علمی راه بیفتد، خود به خود تحول و پیشرفت ایجاد می کند.

• با تشکر از یه دوست خوب که این کتاب رو چند وقت بهم امانت داد.

یکشنبه ۶ مارس ۲۰۱۱

عید میاد...

عید میاد. آره! عید میاد و ما جیبامون خالیه و حقوق ننه بابامونو ندادن و عابربانک هام خرابه و قیمت ها انفجاریه و هیچ نشونی از عید جز سبزی چارتا دار و درخت نیست و مردم همه سرگرم خریدن (با کدوم پول؟!) و خیابونا شلوغه و کسی سرشو بالاتر نمیاره ببینه چه خبره و همه فقط شرطی شدن که سال جدید داره میاد و آبدوغ خیاری های تلویزیون رو لحظه شماری می کنن و آجیل شب عید رو بچسب و معلوم نیست این "سال جدید" وجه مشترکش با شتر گاو پلنگ چیه و بعضیا میگن سال خرگوشه و مام گوشامون درازه و اگه دراز نبود مث قاطر فقط به زیر پامون نیگا نمی کردیم و با اصغر داریم سگ لرز میزنیم و... اگه نتونستم آپ کنم،
عید همه تون مبارکه حتما دیگه!

Cindrella Man – Ron Howard

انتخاب راسل کرو برای نقش James J. Braddock با اون چهره مصمم و شجاعش واقعا درست بود. دوره Great Depression و نمایش فقر و بی کاری شدیدی که آمریکایی ها تو دهه 1930 باهاش دست و پنجه نرم می کردن ملموسه. سلیقه مشترک خالق اثر با "مسیر سبز" کاملا مشخصه.
No matter what happens, we don't steal!

دوشنبه ۲۸ فوریهٔ ۲۰۱۱

پنجشنبه ۲۴ فوریهٔ ۲۰۱۱

پنجشنبه ۱۷ فوریهٔ ۲۰۱۱

نوهوم!

جالبه. هر مرحله زندگی اونقد برامون جذابیت داره که فکر میکنیم اگه تجربه اش کنیم واقعا خبری میشه ولی بعد که میرسیم بهش می بینیم همش یه سراب فکری بوده و هیچ اتفاق خاصی نیفتاده. رندی روزگار اون موقع بیشتر خودشو نشون میده که می بینیم خیلی چیزا همین جوریه... ولی من و تو نمی دونیم!
میدونم یه کم قلبمه سلمبه می نویسم ولی هیچ قصد خاصی ندارم از این کار. ناخوداگاه گاهی اینطوری میشه (شاید مثل حرف زدنم) و گاهی هم البته برای استناد به بعضی مطالب، ناچارم به اسامی یا اصطلاحات خاصی اشاره کنم. اگه درباره مطالب این وبلاگ، احساس "قلمبگی" دارین، به بزرگی خودتون بخشین.
(پست های اخیر یه هفته قبل نوشته شده).

Avatar – James Cameron (2009)

خیلی خیلی قشنگ بود! انتظار ده ساله و کارفشرده چهار پنج ساله کامرون نتیجه محشری داشت: شاید زیباترین فیلم سه بعدی تاریخ. چیزی حدود چهارصد میلیون دلار هزینه و برگشت سرمایه ای دو میلیارد دلاری. برنده جایزه بهترین فیملبرداری، بهترین جلوه های ویژه و بهترین طراحی صحنه در مراسم اسکار سال پیش قراره به سه گانه تبدیل بشه. در لفظ سانسکریت و مکتب هندوئیسم، "آواتار" (अवतार) به معنای نوعی هبوط خدایی ئه (ویشنو، شیوا و گانشا). تکنولوژی جدید استفاده شده در فیلم علاوه بر ممکن کردن تصور فرامادی نزدیک به واقعیت، به جریان سیال ذهن کمک زیادی می کنه. موقع تماشای فیلم، مخلوطی از پارک ژوراسیک و جزیره اسرارآمیز به ذهنم میومد. حرکات چشم و صورت و بیان احساسات در چهره با استفاده از فناوری های روز خیلی طبیعی و تاثیرگذار در اومده. احترام به ارزش های والای انسانی، صلح و آرامش و قدرت ایمان قلبی برای اتصال به مبداء هستی، لطافت خاصی به فیلم داد.
Avatar is primarily an action-adventure journey of self-discovery, in the context of imperialism and deep ecology. Cameron acknowledges that Avatar implicitly criticizes the United States' role in the Iraq War and the impersonal nature of mechanized warfare in general.
A hybrid with a full live-action shoot in combination with computer-generated characters and live environments. the film is composed of 60% computer-generated elements (Los Angeles) and 40% live action (New Zealand).
A number of innovative visual effects techniques were used in the production of Avatar. According to Cameron, work on the film had been delayed since the 1990s to allow the techniques to reach the necessary degree of advancement to adequately portray his vision of the film.
(Source : Wikipedia)
نیمرو: کلا با حجم تبلیغات موجود هر کاری بکنی نمیتونی نسبت به به اصطلاح "شاهکار" ها، نظر بی طرفانه ای داشته باشی.
این جمله منو نابود کرد:Our great mother does not take sides! She protects only the balance of life!

پنجشنبه ۱۰ فوریهٔ ۲۰۱۱

Bolt

(خطر لو رفتن داستان!)
انیمیشن خوبی بود. اسلوموشن های فانتزی از نماهای مختلف و توجه مثال زدنی به نکات ریز و ظریف اما مهم. در "بولت"، هالیوود یه جورایی علیه خودش بلند میشه. تم اصلی داستان (مجددا طبق اکثر قریب به اتفاق آثار مشابه)، از خیال و توهم در اومدن درباره موفقیت های بی نظیر و دستیابی به همون موفقیت ها با نیروی اراده و پشتکاره. در واقع، رویای موفقیت به واقعیتی ممکن تبدیل میشه. شخصیت های سیاه نداریم. بسیاری از شخصیت ها خاکستری هستند و در موقعیت های مختلف، واکنش های متفاوتی از خودشون نشون میدن. انیمیشن های پیکسار، دیزنی، دریم ورکس و... حاصل تلاش ده ها نیروی خلاق در زمینه های مختلفه؛ از داستان و استوری برد گرفته تا کارگردانی و توجه به ریزترین جزئیات تصویری و محتوایی. در اکثر این آثار سه بعدی، شخصیت یا شخصیت های بامزه ای طراحی میشن که با نوع خاص لهجه شون خیلی بانمک از آب در میان (پاگنده در "کمپانی هیولاها"، رسته پنگوئن ها در "ماداگاسکار" و کفترهای همین "بولت").
نیمرو: اینطوری هیچ وقت نمیتونی یه سگ "واقعی" بشی!

چهارشنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۱۱

من و مانی

داشتم تو اینترنت افراد مختلفی رو سرچ می کردم. بعد از سرچ "فرناز قاضی زاده" (مجری بی. بی. سی فارسی) چشمم افتاد به وبلاگی به نام "من و مانی". این وبلاگ که روی دیگه زندگی خانم قاضی زاده رو نشون میده از زمان حاملگی پسرش مانی در حدود هفت سال پیش شروع میشه، با تمام فراز و نشیب های زندگی اون و شوهرش (از جمله بازداشت سینا مطلبی؛ بابای مانی) همراه با بزرگ شدن مانی ادامه پیدا می کنه و حالا هم در هفت سالگی مانی از لندن به روز میشه. وبلاگ "من و مانی" فقط وبلاگ یه مجری نسبتا معروف تلویزیونی نیست. بیشتر از اون، این وبلاگ – هرچند به صورت قطره ای از دریا – نشون میده که یک مادر چقدر رنج و زحمت و بی خوابی و عذاب رو متحمل میشه تا فقط بیست و چهار ساعت از عمر بچه اش بگذره. این پست با گذاشتن این مطالب، طولانی میشه ولی شک ندارم برای خیلیا شیرینی خاصی داره. پست های این وبلاگ بازه زمانی از سال 2002 تا همین الان رو در برمیگیره (توصیه ام اینه که اگه حوصله دارین، همه شو بخونین که خیلی جالبه):
- ماني تازگي يادگرفته كه با هرچي كه براش بخوني خودش به جلو و عقب تكون بده. از حدود يك ماه پيش، غلت زدن رو ياد گرفته و تا او رو روي زمين مي‌ذاريم به شكم مي‌چرخه و شروع به داد و بيداد مي‌كنه. اگر دوباره او رو به پشت برگردونيم بازهم بر مي‌گرده و دوباره شروع مي‌كنه به جيغ زدن. آب دهنش دائم آويزونه و چند روز پيش به تجريش رفتم و برايش يه «دندوني» خريدم. دندوني‌ها از پانصد تومن بود تا دوهزار و پانصد تومن. اين كه براي ماني خريدم، مدلي است كه داخلش آب داره و اون رو بايد در يخچال گذاشت تا وقتي بچه به دندونش مي‌كشه آرومش كنه. دقت كنيد! به هيچ‌وجه نبايد اون رو توي فريزر گذاشت.
- ماني حسابي مريض است و من هم. امشب شب تولد سيناست واو پيش ما نيست. از امروز صبح كه رفته هنوز بر نگشته. اداره اماكن نيروي انتظامي ديشب تلفني او را احضار كردند. ماني عجيب همه چيز را حس مي كند. ساكت شده و نمي خندد. صبح سينا را طور خاصي بغل كرد. بچه ها همه چيز را مي فهمند.
- ماني عصبي و كم تحمل شده دايم در حال گريه است .هيچوقت فكر نمي كردم تا اين حد به سينا وابسته باشد.علاوه بر اين حس ششم قوي او برايم جالب است.روز يكشنبه گذشته ماني از 6 صبح بيدار بود هر چه كرديم حتي در ماشين هم نخوابيد تا اينكه ما را به دادگاه خواستند. وقتي به دادگاه رسيديم وسينا را ديد او را در آغوش گرفت، عينكش را كشيد وبا محبت تمام به صورتش چنگ زد.بيش از دو ساعت در دادگاه گريه نكرد.وتازه موقع برگشتن كه ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود با خيال راحت خوابش برد.وقتي كه بيدار شد باتري هايش شار‍ژشده بود وبيخود مي خنديد. اما امروز دوباره گريان است. هيچ جا بند نمي شود فقط از من مي خواهد كه دايم او را در آغوش بگيرم.
- من سردرگم شده ام .چيزهايي مي شنوم كه منبع آنها را نمي دانم، نمي دانم كه چه حرف هايي از سوي من منتشر مي شود نتها مي دانم كه هر حرفي از سوي من گفته شود دروغ محض است. من از روز رفتن سينا تا كنون با هيچ راديوي خارجي يا حتي روزنامه هاي داخلي هيچ گفت وگويي نداشته ام.وتنها گفت وگوي من در روز نخست با ايسنا انجام شد بنا بر اين همه آنچه به من نسبت داده شود جز آنچه در اين وبلاگ نوشته مي شود را تكذيب مي كنم.
- تمام تلاش من برای حفظ وضیت نرمال در خانه دودمی شود و به هوا می رود.مانی اغلب مریض وعصبی وگریان است.دیروز که به جلسه دفاع از آزادی مطبوعات در انجمن صنفی رفته بودم به گفته سعیده خواهر سینا چنان گریه ای کرده بود که از زمان نوزادی اش تا کنون سابقه نداشت. این در حالیست که قبلابه راحتی با سعیده می ماندخواب او کوتاه شده و با کوچکترین صدایی از خواب می پرد.
- انتظار در این شرایط خیلی سخت است وقتی نمی توانی به کودک چند ماهه ات وعده روزی دور یا نزدیک را بدهی.
- خدا را شکر می کنم که مانی در این وضع تنها 7 ماه دارد وزبان باز نکرده و معنای زندان را نمی داند.وگرنه نمی دانستم با او چه کنم.
- وقتي بچه مدرسه اي بودم در اوايل دهه 60،همشاگردي هايي داشتم كه به خاطر وضعيت پدران ومادرانشان دايم در تنش بودند.دوستي هاي كودكانه ما به مويي بند بود.آنها دوره اي به مدرسه مي آمدندوگاه براي هميشه مي رفتند. هميشه چه در آن سالها چه سالهاي بعد كه بزرگتر شدم و دليل آن شور بختي ها را فهميدم از چنين وضعي مي ترسيدم .دلم نمي خواست فرزندم چنين سرنوشتي داشته باشد. اما امروز....
- هر چه فكر مي كنم مي بينم من و سينا با پدران و مادران آن روزها تفاوت زيادي داريم. آنها راهي را بر گزيده بودند و تاوان گران آن را مي پرداختند .سياست پدر و مادر ندارد...اما من و سينا چه؟ما كه در تما اين سالها كه سياسي نوشتن راه مستقيم بود راههاي پيچ در پيچ را برگزيديم.فرهنگ وهنر اطلاع رساني
واجتماع.ما براي اين روزها آماده نبوديم.با همه اينها تحمل زاييده روز هاي سخت است ما اين مولود را در آغوش كشيده ايم. تنها مي ماند يك عذر خواهي از ماني كوچك ومهربان.ومن اميد وارم كه او از ما بپذيرد
- اين روز ها ماني شيطنت را به نهايت مي رساند .از سر وكله آدم بالا مي رود .تازه مي فهمم كه در ماه گذشته چقدر افسرده بوده.
- لباس هاي تابستاني به او خيلي مي آيد.
- من برگشتم. خيلي سعي كردم به اين وسوسه غلبه كنم اما نشد.
دو بار تا حالا امتحان كردم. يكبار وقتي روزنامه‌ها دسته‌جمعي تعطيل شدند، بعد از ارديبهشت 79 - پي هر كار ديگري غير از روزنامه رفتم؛ هفته‌نامه، ستاد خبري، بولتن و حتي صداوسيما در يك برنامه علمي. اما باز برگشتم و به حيات‌نو رفتم.
اين‌بار بعد از تعطيل حيات‌نو به ميراث‌خبر رفتم، جاي كم‌دردسري كه به حوزه كاري من نزديك بود.
- تا هفته پيش، كه پيشنهاد شد به ياس‌نو بروم، خيلي با خودم جنگيدم، برنامه‌ريزي كار در يك روزنامه آن‌هم در سطح ياس‌نو با بچه و ... خيلي سخت خواهد بود. همه اينها را مي‌دانستم. به ياس نو رفتم كه بگويم نمي‌توانم بيايم. اما نشد! فضاي روزنامه من را گرفت. وارد تحريريه كه شدم، فضا جوانم كرد... مي‌بينيد، اين نوعي مازوخيسم است. اما عشق پرينت، بيماري واگيردار همه ما روزنامه‌نگارهاست.
- امروز اين وبلاگ يكساله شد و تا سالگرد تولد آقا پسر كوچولوي من، دو روز باقي مانده. او الان درست مثل فرشته‌هاي خوشگل خوابيده و داره خواب مي‌بينه. احتمالا در روز تولد ماني من در تهران نيستم و به شمال سفر مي‌كنم، بنابراين امروز بايد خيلي چيزها را بنويسم.
- ماني دو تا دندان ديگه هم درآورده. دندان‌هاي پيش پايين، نمي‌دانم اسم آنها چيست؛ دندان‌هايي كه درست در كنار دو دندان وسط پايين در مي‌آيند، نيش زده‌اند.
- قد ماني الان حدود 78 سانت است و 10 كيلو و 750 گرم وزن دارد.
- هنوز كامل راه نمي‌رود، فقط دو سه قدم بر مي‌دارد و دوباره به زمين مي‌نشيند اما اگر دستش را بگيرم خوب مي‌تواند راه برود. او حتي بدون اتكا به دست من هم راه مي‌رود اما دستم را رها نمي‌كند. چند روز اخير ماني را با كفش‌هاي قرمزش در سعدآباد راه بردم . خيلي بامزه راه مي‌رود، مي‌شود گفت تقريبا قل مي‌خورد!
- ماني گريه دروغين ياد گرفته. وقتي كسي او را توبيخ مي‌كند، سرش را پايين مي‌گيرد، جاي ديگري را نگاه مي‌كند و بعد چشم‌ها را تنگ مي‌كند و به دروغ صداي گريه در مي‌آورد.
- به غذاهاي ما خيلي بيشتر از غذاهاي خودش رغبت نشان مي‌دهد. آنها را بيشتر دوست دارد. و جالب اينكه عاشق كالباس و گوجه‌فرنگي است كه البته از او دريغ مي‌كنيم. يك روز ، روي ميز نشسته بود و ديس كالباس و گوجه نزديك او بود. در يك چشم به هم زدن چند پر كالباس و گوجه‌فرنگي را به دهان خود فرو كرد و ديگر كاري از دست ما ساخته نبود.
- قرمزی دماغ مانی نشانه دمای هواست! مانی در سرمای بروکسل از خواب بیدار شد (توضیح اینکه سینا مطلبی همسر خانم فرناز قاضی زاده وبلاگنویس تحت تعقیب بوده که چندی رو در زندان های ایران گذرونده. اونا دارن میرن هلند و بعدش هم بی. بی. سی فارسی((MAMRA)) )
- مانی هر روز راه تازه ای برای بیدار کردن سینا پیدا می کند.دو روز پیش ،یک قابلمه را با چکش اسباب بازی اش به اتاق آورد.به او گفتم این رو دیگه برای چی آوردی؟گفت بابا!وشروع کرد زدن روی قابلمه و در فواصل هم می گفت بابا.
- دیشب سینا که می خواست او رابخواباند بهش گفت :چشماتو ببند! مانی هم با جفت دستهاش چشمهایش را گرفته بود که باز نشوند!
- چند شب پیش سینا را روی پایش خوابانده بود .به من و عمه گفت :هیسسسسسسس! و انگشت سبابه کوچولویش را روی بینی اش گذاشت .تا سینا بتواند بی سروصدا بخوابد.ما که ساکت شدیم و دید که صدایمان در نمی آید.سینا را صدازد و گفت : بابا هیسسسسسس!
- مانی و سینا با هم رفتند به جوجو ها نون بدن .مانی با اصرار گفت:بابا نون...جوجو و قبل از اینکه سینا بتونه به خودش بجنبه دستش را گرفت و به طرف در برد.
به خاطر حضور مانی در رم اتحادیه بستنی فروشان ایتالیا طی بیانیه ای حالت فوق العاده اعلام کرد! پسره روزی 6 تا بستنی می خورد. . روز اول که برایش از کافی شاپ هتل اولین بستنی را خریدم بعد از آنکه تمامش را خورد، لیوان بستنی را به دست گرفت و به کافه برگشت بدون اینکه به ما چیزی بگوید، بچه ظاهرا فکرکرده بود که اگر ظرف خالی را پس ببرد برایش پر می کنند!
از بستنی ماستی با طعم شاتوت بیش از بقیه خوشش آمد.
- مانی این روزها خیلی حرف ها را تکرار می کند.چند روز بود به تقلید از من که به او می گفتم: عاشقتم، می گفت: آگیشم!
- دیروز که لباسش را عوض می کردم انگشتش در آستین بلوز گیر کرد و من متوجه نشده بودم.با اعتراض گفت :مامان انگشت! بعد هم مجبور شدم انگشت مورد نظر را ماچ کنم .بلا فاصله اضافه کرد: مامان ناخن!
- به پرتقال،آب پرتقال و نارنگی می گوید: "آبو گولا" که احتمالا همان آب پرتقال است.
- الان دیگر همه می دانند که سینا سیگار راترک کرده است چرا که مانی تلفنی با هر کس که حرف می زند این را برایش می گوید: باب سینا سیگار نمی کشه! این جمله را با لهجه اهالی محترم هرات می گوید. به خصوص نمی کشه را تا جایی که می تواند کش دار می گوید، با فتح نون!
- پریشب گوشش درد می کرد، رو کرد به من و گفت: مامان گوشم خراب شده!
- . در ایران زن بودن در هر مرحله ای سخت وغم انگیز است. اما اگر مادر باشی و به هر دلیل نتوانسته باشی با پدر بچه ات زیر یک سقف زندگی کنی آنوقت به همه بدهکاری. به پدر و پدر بزرگ و جد پدری بچه تا برسی به خدا!
- عصبانی ام. از عمری که بر باد رفت. از آوارگی چندین روزنامه نگار، از بازداشت ده ها زندانی سیاسی و بیش از همه وضعیت نگران کننده گنجی. من امیدی ندارم به هیچ کس به هیچ چیز.
- چند شب پیش رفتیم خونه دایی سینا. تو خونشون یه سگ گنده داشتند. مهربون بود اما دوتای مانی قد داشت. ازدر که رسیدیم پرید با زبونش یه لیس گنده به صورت مانی زدوچند تا پارس خوشحالی هم کرد که مانی رو حسابی ترسوند وجیغش رو در اورد. بعد تا آخر شب سگه باید بیرون میموند مانی هم حداکثر فاصله رو با اون حفظ میکرد. بعد هم دایم میگفت: نه نموخوام، هاپو لیس بکنه من!!!نه هاپو ماخ نیت لیس بوکنی من!( ماخ نیت هلندی است ویعنی اجازه نیست)
- دور وبرش را نگاه می کند وبرخی از چیزهایی که به نظرش لازم می آید را گوشزد می کند.مام! نداییم، بییم بخییم.( مامان نداریم بریم بخریم).
- ... او خیلی راحت با اینجا کنار آمده. به مانی گفتم مامان من میروم عصر می آیم تو را می برم. او هم مرا بوسید وبه دو رفت دنبال بازی. عصر که برای بازگرداندنش رفتم، حاضر نبود از مدرسه بیاید. می گفت: نه مامان مدرسه می خوادم!
- یاسمین خیلی مهربونه ومثل همه دختربچه ها، طوری با مانی رفتار می کنه که انگار خیلی از اون بزرگتره. دیشب که با ماشین های مانی بازی می کرد واونا رو به هم میکوبیدند. مانی برگشت به من گفت : مامان یاسمین بُکشه ماشینم!
- من فردا برای سه روز خانه نیستم و برای اولین بار مانی شب رو بدون من باید بگذرونه ومن بدون اون! خیلی نگرانم نمی دونم که بتونم طاقت بیارم. امروز من وسینا داشتیم سعی می کردیم که مانی رو آماده کنیم. بهش گفتم مامان من فردا می رم سرکار گفت : آیه! گفتم وشب نمی یام! گفت نه! بابا بره سرکار!
- مامان اوون ، تعریف می کرد که او وبرادر کوچکترش آیسا، ( احتمالا همون عیسی) درباره این صحبت می کردند که هر کدوم می خوان با کی عروسی کنن. اوون گفته می خواد با مانی عروسی کنه، مامانش گفته تونمی تونی با مانی عروسی کنی، اون پسره، گفته چرا نمی تونم ، اگه گی بشم می تونم!!!
- مانی کلاسهای مختلفی می ره، از دراما و تنیس گرفته تا کاراته و شنا. اما حالا قراره که یک کلاس دیگه هم اضافه بشه، رقص خیابونی و تئاتر موزیکال که خودش پیشنهاد کرده. بچه رقاص شد رفت پی کارش.
- پسره با این قدش کنارم راه میره، یه دفعه تعجب می کنم، قدش تا سرشونه های منه تقریبا... باورم نمی شه.

نیمرو: اخیرا خیلی میتونم برم به حول و حوش اوایل دهه هفتاد و طرز فکرم و عدم تکامل مغزم رو تصور کنم و ازش درسای جالبی بگیرم.

سه‌شنبه ۸ فوریهٔ ۲۰۱۱

:)

چرا اینقد جوش میزنین شما؟! :) بابا اگه به آرشیو وبلاگ مراجعه کنین می بینین که این وبلاگ برای ثبت دغدغه های شخصی منه؛ نه لزوما افزایش خواننده و طرفدار! :) اگه هم کسی این وسط نظر داد خوشحالم میکنه. من که شونصد بار اینو گفته بودم قبلا! :)
نظرات همه تون رو هم دوس دارم. :) ولی موافق یا مخالف بودن باهاش دست خودمه دیگه! نه؟ :)

دوشنبه ۷ فوریهٔ ۲۰۱۱

خطاب به A Friend!

از کامنت شما ممنون. قبل از زدن پست "محیط و جنسیت"، من از سایت های مختلف معتبر در اینترنت اطلاعاتم رو چک کردم. اونچه شما هم میگید لابد درسته خب! به هر حال ممنون از نظرتون + انتقاد ناپذیری من بحث مفصلی داره که اینجا نمی گنجه! (ای کاش خودتو معفی می کردی بیشتر با هم آشنا بشیم.البته شاید سه چهار هفته بعد یه قرار با هم بذاریم!:) )

یکشنبه ۶ فوریهٔ ۲۰۱۱

از ناتوانی به ناتوانی

این سیر زندگی همه ماست. اول تو بچگی ضعیف و بی دست و پا و محتاجیم. بعد کم کم به سمت جوونی که میریم احساس قدرتمندی و غرور بهمون دست میده و آخر سر هم بعد از میانسالی و موقع پیری از نظر قوای جسمانی دوباره به همون زمان بچگی برمی گردیم؛ بلکه بدتر. گرچه شاید بخاطر بعضی آرزوها و جذابیت های جوونی، این حقیقت رو باورش نکنیم اما اتفاقیه که بی اغراق به همین صورت برای همه مون میفته؛ اون هم در یک چشم به هم زدن که تا چشاتو باز کنی افتادی توش. بهتر نیست افکار و رفتارمون طوری باشه که انگار این سیر زمانی، این طلوع و غروب جسمانی، همیشه پیش چشمامونه؟
نیمرو: به شدت از فضاهای خرید و فروش و تجاری بازی بیزارم. اصلا از محیط بازار بدم میاد!

بچه و نقشش در گند زدن به نوستالژی

از تیتره بالا خنده تون نگیره چون این واقعا یکی از دغدغه های خیلی جدی من تو زنگی بوده و هست. از اضافه شدن یه عضو به خانواده که بوی تغییر نسل هم با خودش میاره چندان خوشم نمیاد! در حقیقت باید بگم به دلایل مختلف از وارد شدن یه بچه به جمع خانوادگی (حالا به هر عنوان) نفرت دارم. همیشه از این بعد بچه حالم به هم میخورده. تا نیمه سال بعد، دایی میشم ولی اصلا و ابدا حس خوبی نسبت به این مساله ندارم. نمیخوام بابا مامان تبدیل به "بابابزرگ مامان بزرگ" بشن. بدون اغراق احساس می کنم از وسطای سال بعد دیگه دوره و زمونه من به سر رسیده. نسل من کارش تموم شده و در اوج فلاکت و بدبختی (یعنی چیزی که موقع تعویض نسل قبل از ما نبود) حالا باید جاشو بده به گروه جدید. شاید چون بچه کوچیکتر از خودم تو خانواده نبوده و خانواده ام خلوت بوده چنین احساسی دارم یا اصلا چون یه بیمار روانی تمام عیارم... ولی به هرحال باید بگم به هزار و یک دلیل حالم از بچه به هم میخوره. بعضیا از دایی و عمو و کوفت و زهرمار شدن خوششون میاد؛ اصلا بیشتر آدما اینجوری اند... ولی من که گفتم: آدمیزاد نیستم! شبی نیست که بخش هایی از زندگیم مثل یه فیلم سینمایی از جلوی چشام رد نشه... تغییر اوضاع رو دوست ندارم. بذارین زمان خودش بگذره و من و تمام غصه هام رو به تدریج در دامن خودش حل کنه. بذارین تمسخر گذشت زمان بیشتر از این عذابم نده. بذارین حداقل تو گور خودم ذره ذره نابود بشم! نمیخوام باور کنم که بزرگ شدم چون در دیار من "بزرگ" شدن بی معنی ئه! می فهمی؟؟؟

(Once Upon a Time in the West – Sergio Leone (1968

یه وسترن تمام عیار کلاسیک و از معروف ترین فیلم های کابویی که همیشه در فهرست IMDb تو پنجاه تای اوله. خیلی بهم چسبید. شاید گام های خرامان خرامان با غروری همراه با آرامش و نگاه های نافذ و خونسردی معنادار کابوی ها، تقابل و دوئل نهایی هنری فاندا و چارلز برانسون در مسلکی مقدس در پایان فیلم، موسیقی متن و تیتراژ شاهکار و به یادموندنی انیو موریکونه و همکاری برتولوجی با لئونه در فیلمنامه بوده که "روزی، روزگاری در غرب" رو شایسته اون میکنه که در سال 2009 از طرف کتابخونه کنگره آمریکا به عنوان اثر برجسته از لحاظ تاریخی (به تصویر کشیدن تاریخ راه آهن غرب امریکا و قطارهای دیزلی و ریل های چوبی همزمان با جنگ های داخلی)، فرهنگی (خرده فرهنگ های عامه غرب آمریکا) و زیبایی شناسی (تصویربرداری حرفه ای، نماهای حساب شده و...) انتخاب بشه.
نیمرو: به خاطر یک مشت دلار، دلیجان، خوب؛ بد؛ زشت...

مغز لامصب بنده!

هر از چندگاهی اتفاقایی برام میفته که به آدم بودن خودم شک می کنم. شک نداشتم که با جماعت آدم نام هیچ گونه ویژگی مشترکی ندارم ولی خب منم یه انسانم دیگه! ممکنه براتون عجیب باشه ولی شیش ماهی میشه چنین رفتارایی دارم: موقع پایین اومدن از پله های دانشکده، خونه، پل هوایی و... سریع و ناخودآگاه نمیام بلکه "ناچارا" (دقت کنید! این کلمه خیلی مهمه. چون واقعا نمیتونم عادی بیام پایین!) شمرده شمرده و با تمرکز با هرکدوم از پله ها به سختی میام پایین، موقع قورت دادن غذا یا حتی آب خوردن، روی هر قورت (!) تمرکز می کنم و در سه نوبت هر قلپ آب رو میدم تو، موقع راه رفتن عین بچه کوچولو تازه راه افتاده دقت می کنم اول این پامو بذارم جلو بعد اون پامو، تا بتونم راه برم! مغز لامصب ما کارهامون رو دو نوع پردازش می کنه: Automatic و Controlled. متاسفانه من بر خلاف آدمیزاد چند وقتیه بعضی رفتارای عادیم Controlled شده. حتما باید مغزم کارها رو به جزئی ترین قسمت ها تقسیم کنه و بعد فرمان بده... و خب حتما حدس میزنید که اگه رفتار ناخودآگاهتون رو آگاهانه کنید (اصلا مگه می تونید؟!)، چه مصیبت عظمایی به بار میاد! خنده داره، نه؟ به خدا دست خودم نیست! می ترسم تنفس و ضربان قلبم هم کم کم اینطوری بشه! بعد باید خرمامو بخورین!
- تذکر علی امیری درباره پست "موج دموکراسی خواهی" کاملا درست بود. ازش ممنونم. اون پست متاسفانه دو سه تا اشکال محتوایی دیگه هم داشت که باید درست بشه. مثلا به جای ساحل عاج، کشور سنگال ذکر شده بود.
- خیلی خوبه که دوستان دایره لغتشون بالاست ولی سعی کنن نظرشون منطقی و فابل دفاع باشه تا خنده ام نگیره.