یکشنبه ۶ فوریهٔ ۲۰۱۱
بچه و نقشش در گند زدن به نوستالژی
از تیتره بالا خنده تون نگیره چون این واقعا یکی از دغدغه های خیلی جدی من تو زنگی بوده و هست. از اضافه شدن یه عضو به خانواده که بوی تغییر نسل هم با خودش میاره چندان خوشم نمیاد! در حقیقت باید بگم به دلایل مختلف از وارد شدن یه بچه به جمع خانوادگی (حالا به هر عنوان) نفرت دارم. همیشه از این بعد بچه حالم به هم میخورده. تا نیمه سال بعد، دایی میشم ولی اصلا و ابدا حس خوبی نسبت به این مساله ندارم. نمیخوام بابا مامان تبدیل به "بابابزرگ مامان بزرگ" بشن. بدون اغراق احساس می کنم از وسطای سال بعد دیگه دوره و زمونه من به سر رسیده. نسل من کارش تموم شده و در اوج فلاکت و بدبختی (یعنی چیزی که موقع تعویض نسل قبل از ما نبود) حالا باید جاشو بده به گروه جدید. شاید چون بچه کوچیکتر از خودم تو خانواده نبوده و خانواده ام خلوت بوده چنین احساسی دارم یا اصلا چون یه بیمار روانی تمام عیارم... ولی به هرحال باید بگم به هزار و یک دلیل حالم از بچه به هم میخوره. بعضیا از دایی و عمو و کوفت و زهرمار شدن خوششون میاد؛ اصلا بیشتر آدما اینجوری اند... ولی من که گفتم: آدمیزاد نیستم! شبی نیست که بخش هایی از زندگیم مثل یه فیلم سینمایی از جلوی چشام رد نشه... تغییر اوضاع رو دوست ندارم. بذارین زمان خودش بگذره و من و تمام غصه هام رو به تدریج در دامن خودش حل کنه. بذارین تمسخر گذشت زمان بیشتر از این عذابم نده. بذارین حداقل تو گور خودم ذره ذره نابود بشم! نمیخوام باور کنم که بزرگ شدم چون در دیار من "بزرگ" شدن بی معنی ئه! می فهمی؟؟؟
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
واسه همینه اینقدر با بچه ها می پلکی پس ...
پاسخحذفاگه می دونستین خواهر زاده ها چقدر با دایی هاشون حال می کنن اینقدر خشن نظر نمی دادین:D
پاسخحذفمطمئنم وقتی دایی بشین نظرتون عوض میشه:)