چهارشنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۱۱

من و مانی

داشتم تو اینترنت افراد مختلفی رو سرچ می کردم. بعد از سرچ "فرناز قاضی زاده" (مجری بی. بی. سی فارسی) چشمم افتاد به وبلاگی به نام "من و مانی". این وبلاگ که روی دیگه زندگی خانم قاضی زاده رو نشون میده از زمان حاملگی پسرش مانی در حدود هفت سال پیش شروع میشه، با تمام فراز و نشیب های زندگی اون و شوهرش (از جمله بازداشت سینا مطلبی؛ بابای مانی) همراه با بزرگ شدن مانی ادامه پیدا می کنه و حالا هم در هفت سالگی مانی از لندن به روز میشه. وبلاگ "من و مانی" فقط وبلاگ یه مجری نسبتا معروف تلویزیونی نیست. بیشتر از اون، این وبلاگ – هرچند به صورت قطره ای از دریا – نشون میده که یک مادر چقدر رنج و زحمت و بی خوابی و عذاب رو متحمل میشه تا فقط بیست و چهار ساعت از عمر بچه اش بگذره. این پست با گذاشتن این مطالب، طولانی میشه ولی شک ندارم برای خیلیا شیرینی خاصی داره. پست های این وبلاگ بازه زمانی از سال 2002 تا همین الان رو در برمیگیره (توصیه ام اینه که اگه حوصله دارین، همه شو بخونین که خیلی جالبه):
- ماني تازگي يادگرفته كه با هرچي كه براش بخوني خودش به جلو و عقب تكون بده. از حدود يك ماه پيش، غلت زدن رو ياد گرفته و تا او رو روي زمين مي‌ذاريم به شكم مي‌چرخه و شروع به داد و بيداد مي‌كنه. اگر دوباره او رو به پشت برگردونيم بازهم بر مي‌گرده و دوباره شروع مي‌كنه به جيغ زدن. آب دهنش دائم آويزونه و چند روز پيش به تجريش رفتم و برايش يه «دندوني» خريدم. دندوني‌ها از پانصد تومن بود تا دوهزار و پانصد تومن. اين كه براي ماني خريدم، مدلي است كه داخلش آب داره و اون رو بايد در يخچال گذاشت تا وقتي بچه به دندونش مي‌كشه آرومش كنه. دقت كنيد! به هيچ‌وجه نبايد اون رو توي فريزر گذاشت.
- ماني حسابي مريض است و من هم. امشب شب تولد سيناست واو پيش ما نيست. از امروز صبح كه رفته هنوز بر نگشته. اداره اماكن نيروي انتظامي ديشب تلفني او را احضار كردند. ماني عجيب همه چيز را حس مي كند. ساكت شده و نمي خندد. صبح سينا را طور خاصي بغل كرد. بچه ها همه چيز را مي فهمند.
- ماني عصبي و كم تحمل شده دايم در حال گريه است .هيچوقت فكر نمي كردم تا اين حد به سينا وابسته باشد.علاوه بر اين حس ششم قوي او برايم جالب است.روز يكشنبه گذشته ماني از 6 صبح بيدار بود هر چه كرديم حتي در ماشين هم نخوابيد تا اينكه ما را به دادگاه خواستند. وقتي به دادگاه رسيديم وسينا را ديد او را در آغوش گرفت، عينكش را كشيد وبا محبت تمام به صورتش چنگ زد.بيش از دو ساعت در دادگاه گريه نكرد.وتازه موقع برگشتن كه ساعت حدود 4 بعد از ظهر بود با خيال راحت خوابش برد.وقتي كه بيدار شد باتري هايش شار‍ژشده بود وبيخود مي خنديد. اما امروز دوباره گريان است. هيچ جا بند نمي شود فقط از من مي خواهد كه دايم او را در آغوش بگيرم.
- من سردرگم شده ام .چيزهايي مي شنوم كه منبع آنها را نمي دانم، نمي دانم كه چه حرف هايي از سوي من منتشر مي شود نتها مي دانم كه هر حرفي از سوي من گفته شود دروغ محض است. من از روز رفتن سينا تا كنون با هيچ راديوي خارجي يا حتي روزنامه هاي داخلي هيچ گفت وگويي نداشته ام.وتنها گفت وگوي من در روز نخست با ايسنا انجام شد بنا بر اين همه آنچه به من نسبت داده شود جز آنچه در اين وبلاگ نوشته مي شود را تكذيب مي كنم.
- تمام تلاش من برای حفظ وضیت نرمال در خانه دودمی شود و به هوا می رود.مانی اغلب مریض وعصبی وگریان است.دیروز که به جلسه دفاع از آزادی مطبوعات در انجمن صنفی رفته بودم به گفته سعیده خواهر سینا چنان گریه ای کرده بود که از زمان نوزادی اش تا کنون سابقه نداشت. این در حالیست که قبلابه راحتی با سعیده می ماندخواب او کوتاه شده و با کوچکترین صدایی از خواب می پرد.
- انتظار در این شرایط خیلی سخت است وقتی نمی توانی به کودک چند ماهه ات وعده روزی دور یا نزدیک را بدهی.
- خدا را شکر می کنم که مانی در این وضع تنها 7 ماه دارد وزبان باز نکرده و معنای زندان را نمی داند.وگرنه نمی دانستم با او چه کنم.
- وقتي بچه مدرسه اي بودم در اوايل دهه 60،همشاگردي هايي داشتم كه به خاطر وضعيت پدران ومادرانشان دايم در تنش بودند.دوستي هاي كودكانه ما به مويي بند بود.آنها دوره اي به مدرسه مي آمدندوگاه براي هميشه مي رفتند. هميشه چه در آن سالها چه سالهاي بعد كه بزرگتر شدم و دليل آن شور بختي ها را فهميدم از چنين وضعي مي ترسيدم .دلم نمي خواست فرزندم چنين سرنوشتي داشته باشد. اما امروز....
- هر چه فكر مي كنم مي بينم من و سينا با پدران و مادران آن روزها تفاوت زيادي داريم. آنها راهي را بر گزيده بودند و تاوان گران آن را مي پرداختند .سياست پدر و مادر ندارد...اما من و سينا چه؟ما كه در تما اين سالها كه سياسي نوشتن راه مستقيم بود راههاي پيچ در پيچ را برگزيديم.فرهنگ وهنر اطلاع رساني
واجتماع.ما براي اين روزها آماده نبوديم.با همه اينها تحمل زاييده روز هاي سخت است ما اين مولود را در آغوش كشيده ايم. تنها مي ماند يك عذر خواهي از ماني كوچك ومهربان.ومن اميد وارم كه او از ما بپذيرد
- اين روز ها ماني شيطنت را به نهايت مي رساند .از سر وكله آدم بالا مي رود .تازه مي فهمم كه در ماه گذشته چقدر افسرده بوده.
- لباس هاي تابستاني به او خيلي مي آيد.
- من برگشتم. خيلي سعي كردم به اين وسوسه غلبه كنم اما نشد.
دو بار تا حالا امتحان كردم. يكبار وقتي روزنامه‌ها دسته‌جمعي تعطيل شدند، بعد از ارديبهشت 79 - پي هر كار ديگري غير از روزنامه رفتم؛ هفته‌نامه، ستاد خبري، بولتن و حتي صداوسيما در يك برنامه علمي. اما باز برگشتم و به حيات‌نو رفتم.
اين‌بار بعد از تعطيل حيات‌نو به ميراث‌خبر رفتم، جاي كم‌دردسري كه به حوزه كاري من نزديك بود.
- تا هفته پيش، كه پيشنهاد شد به ياس‌نو بروم، خيلي با خودم جنگيدم، برنامه‌ريزي كار در يك روزنامه آن‌هم در سطح ياس‌نو با بچه و ... خيلي سخت خواهد بود. همه اينها را مي‌دانستم. به ياس نو رفتم كه بگويم نمي‌توانم بيايم. اما نشد! فضاي روزنامه من را گرفت. وارد تحريريه كه شدم، فضا جوانم كرد... مي‌بينيد، اين نوعي مازوخيسم است. اما عشق پرينت، بيماري واگيردار همه ما روزنامه‌نگارهاست.
- امروز اين وبلاگ يكساله شد و تا سالگرد تولد آقا پسر كوچولوي من، دو روز باقي مانده. او الان درست مثل فرشته‌هاي خوشگل خوابيده و داره خواب مي‌بينه. احتمالا در روز تولد ماني من در تهران نيستم و به شمال سفر مي‌كنم، بنابراين امروز بايد خيلي چيزها را بنويسم.
- ماني دو تا دندان ديگه هم درآورده. دندان‌هاي پيش پايين، نمي‌دانم اسم آنها چيست؛ دندان‌هايي كه درست در كنار دو دندان وسط پايين در مي‌آيند، نيش زده‌اند.
- قد ماني الان حدود 78 سانت است و 10 كيلو و 750 گرم وزن دارد.
- هنوز كامل راه نمي‌رود، فقط دو سه قدم بر مي‌دارد و دوباره به زمين مي‌نشيند اما اگر دستش را بگيرم خوب مي‌تواند راه برود. او حتي بدون اتكا به دست من هم راه مي‌رود اما دستم را رها نمي‌كند. چند روز اخير ماني را با كفش‌هاي قرمزش در سعدآباد راه بردم . خيلي بامزه راه مي‌رود، مي‌شود گفت تقريبا قل مي‌خورد!
- ماني گريه دروغين ياد گرفته. وقتي كسي او را توبيخ مي‌كند، سرش را پايين مي‌گيرد، جاي ديگري را نگاه مي‌كند و بعد چشم‌ها را تنگ مي‌كند و به دروغ صداي گريه در مي‌آورد.
- به غذاهاي ما خيلي بيشتر از غذاهاي خودش رغبت نشان مي‌دهد. آنها را بيشتر دوست دارد. و جالب اينكه عاشق كالباس و گوجه‌فرنگي است كه البته از او دريغ مي‌كنيم. يك روز ، روي ميز نشسته بود و ديس كالباس و گوجه نزديك او بود. در يك چشم به هم زدن چند پر كالباس و گوجه‌فرنگي را به دهان خود فرو كرد و ديگر كاري از دست ما ساخته نبود.
- قرمزی دماغ مانی نشانه دمای هواست! مانی در سرمای بروکسل از خواب بیدار شد (توضیح اینکه سینا مطلبی همسر خانم فرناز قاضی زاده وبلاگنویس تحت تعقیب بوده که چندی رو در زندان های ایران گذرونده. اونا دارن میرن هلند و بعدش هم بی. بی. سی فارسی((MAMRA)) )
- مانی هر روز راه تازه ای برای بیدار کردن سینا پیدا می کند.دو روز پیش ،یک قابلمه را با چکش اسباب بازی اش به اتاق آورد.به او گفتم این رو دیگه برای چی آوردی؟گفت بابا!وشروع کرد زدن روی قابلمه و در فواصل هم می گفت بابا.
- دیشب سینا که می خواست او رابخواباند بهش گفت :چشماتو ببند! مانی هم با جفت دستهاش چشمهایش را گرفته بود که باز نشوند!
- چند شب پیش سینا را روی پایش خوابانده بود .به من و عمه گفت :هیسسسسسسس! و انگشت سبابه کوچولویش را روی بینی اش گذاشت .تا سینا بتواند بی سروصدا بخوابد.ما که ساکت شدیم و دید که صدایمان در نمی آید.سینا را صدازد و گفت : بابا هیسسسسسس!
- مانی و سینا با هم رفتند به جوجو ها نون بدن .مانی با اصرار گفت:بابا نون...جوجو و قبل از اینکه سینا بتونه به خودش بجنبه دستش را گرفت و به طرف در برد.
به خاطر حضور مانی در رم اتحادیه بستنی فروشان ایتالیا طی بیانیه ای حالت فوق العاده اعلام کرد! پسره روزی 6 تا بستنی می خورد. . روز اول که برایش از کافی شاپ هتل اولین بستنی را خریدم بعد از آنکه تمامش را خورد، لیوان بستنی را به دست گرفت و به کافه برگشت بدون اینکه به ما چیزی بگوید، بچه ظاهرا فکرکرده بود که اگر ظرف خالی را پس ببرد برایش پر می کنند!
از بستنی ماستی با طعم شاتوت بیش از بقیه خوشش آمد.
- مانی این روزها خیلی حرف ها را تکرار می کند.چند روز بود به تقلید از من که به او می گفتم: عاشقتم، می گفت: آگیشم!
- دیروز که لباسش را عوض می کردم انگشتش در آستین بلوز گیر کرد و من متوجه نشده بودم.با اعتراض گفت :مامان انگشت! بعد هم مجبور شدم انگشت مورد نظر را ماچ کنم .بلا فاصله اضافه کرد: مامان ناخن!
- به پرتقال،آب پرتقال و نارنگی می گوید: "آبو گولا" که احتمالا همان آب پرتقال است.
- الان دیگر همه می دانند که سینا سیگار راترک کرده است چرا که مانی تلفنی با هر کس که حرف می زند این را برایش می گوید: باب سینا سیگار نمی کشه! این جمله را با لهجه اهالی محترم هرات می گوید. به خصوص نمی کشه را تا جایی که می تواند کش دار می گوید، با فتح نون!
- پریشب گوشش درد می کرد، رو کرد به من و گفت: مامان گوشم خراب شده!
- . در ایران زن بودن در هر مرحله ای سخت وغم انگیز است. اما اگر مادر باشی و به هر دلیل نتوانسته باشی با پدر بچه ات زیر یک سقف زندگی کنی آنوقت به همه بدهکاری. به پدر و پدر بزرگ و جد پدری بچه تا برسی به خدا!
- عصبانی ام. از عمری که بر باد رفت. از آوارگی چندین روزنامه نگار، از بازداشت ده ها زندانی سیاسی و بیش از همه وضعیت نگران کننده گنجی. من امیدی ندارم به هیچ کس به هیچ چیز.
- چند شب پیش رفتیم خونه دایی سینا. تو خونشون یه سگ گنده داشتند. مهربون بود اما دوتای مانی قد داشت. ازدر که رسیدیم پرید با زبونش یه لیس گنده به صورت مانی زدوچند تا پارس خوشحالی هم کرد که مانی رو حسابی ترسوند وجیغش رو در اورد. بعد تا آخر شب سگه باید بیرون میموند مانی هم حداکثر فاصله رو با اون حفظ میکرد. بعد هم دایم میگفت: نه نموخوام، هاپو لیس بکنه من!!!نه هاپو ماخ نیت لیس بوکنی من!( ماخ نیت هلندی است ویعنی اجازه نیست)
- دور وبرش را نگاه می کند وبرخی از چیزهایی که به نظرش لازم می آید را گوشزد می کند.مام! نداییم، بییم بخییم.( مامان نداریم بریم بخریم).
- ... او خیلی راحت با اینجا کنار آمده. به مانی گفتم مامان من میروم عصر می آیم تو را می برم. او هم مرا بوسید وبه دو رفت دنبال بازی. عصر که برای بازگرداندنش رفتم، حاضر نبود از مدرسه بیاید. می گفت: نه مامان مدرسه می خوادم!
- یاسمین خیلی مهربونه ومثل همه دختربچه ها، طوری با مانی رفتار می کنه که انگار خیلی از اون بزرگتره. دیشب که با ماشین های مانی بازی می کرد واونا رو به هم میکوبیدند. مانی برگشت به من گفت : مامان یاسمین بُکشه ماشینم!
- من فردا برای سه روز خانه نیستم و برای اولین بار مانی شب رو بدون من باید بگذرونه ومن بدون اون! خیلی نگرانم نمی دونم که بتونم طاقت بیارم. امروز من وسینا داشتیم سعی می کردیم که مانی رو آماده کنیم. بهش گفتم مامان من فردا می رم سرکار گفت : آیه! گفتم وشب نمی یام! گفت نه! بابا بره سرکار!
- مامان اوون ، تعریف می کرد که او وبرادر کوچکترش آیسا، ( احتمالا همون عیسی) درباره این صحبت می کردند که هر کدوم می خوان با کی عروسی کنن. اوون گفته می خواد با مانی عروسی کنه، مامانش گفته تونمی تونی با مانی عروسی کنی، اون پسره، گفته چرا نمی تونم ، اگه گی بشم می تونم!!!
- مانی کلاسهای مختلفی می ره، از دراما و تنیس گرفته تا کاراته و شنا. اما حالا قراره که یک کلاس دیگه هم اضافه بشه، رقص خیابونی و تئاتر موزیکال که خودش پیشنهاد کرده. بچه رقاص شد رفت پی کارش.
- پسره با این قدش کنارم راه میره، یه دفعه تعجب می کنم، قدش تا سرشونه های منه تقریبا... باورم نمی شه.

نیمرو: اخیرا خیلی میتونم برم به حول و حوش اوایل دهه هفتاد و طرز فکرم و عدم تکامل مغزم رو تصور کنم و ازش درسای جالبی بگیرم.

0 نظرات:

ارسال يک نظر

از پيامتون خيلي خیلی ممنون.